السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
29
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
موسى از ميان ايشان هفتصد نفر برگزيد و از ميان آنها نيز هفتاد نفر را انتخاب كرد تا آنها را به ميقات پروردگارش ببرد ، سپس بسوى طور سينا رهسپار گشتند و آنها را در دامنهء كوه جاى داد و خود به بالاى كوه طور صعود كرد و از خداى تعالى خواست تا با او سخن بگويد و آنها كلام خدا را بشنوند ، آنگاه خداى متعال با او سخن گفت و آن افراد صداى او را از همهء جهات شنيدند ، چون خداى متعال صوت را در درختى ايجاد كرد و آن را پراكنده ساخت تا آنها آن را از همهء جهات بشنوند ، لكن آن افراد باز هم ايمان نياوردند و گفتند : ما ايمان نخواهيم آورد كه اين صدايى كه شنيديم صداى خدا باشد تا وقتى كه خدا را به طور آشكار ببينيم . پس وقتى اين گفتار عظيم و جسورانه را گفتند و استكبار ورزيدند ، خداوند صاعقهاى را برانگيخت و آنها را بواسطه ظلمشان هلاك ساخت ، ولى موسى عرضه داشت : پروردگارا وقتى من بسوى قومم بر مىگردم ، چه بگويم ؟ آنها خواهند گفت : تو با اين افراد رفتى و آنها را به قتل رساندى ، چون تو در ادّعاى خود مبنى بر مكالمه با پروردگار و مناجات با او صادق نبودى ، پس خداوند آنها را زنده ساخت . و ايشان را همراه موسى روانه كرد ، آنگاه آنها گفتند : اگر تو از خدا درخواست مىكردى كه خود را به تو بنمايد ، او درخواست تو را اجابت مىكرد و تو به ما خبر مىدادى كه او چگونه است ، و آن وقت ما او را همانطور كه هست مىشناختيم و نشانههاى او را مىيافتيم ، پس گفتند : ما به تو ايمان نمىآوريم تا وقتى كه از او اين درخواست را بنمايى ، آنگاه موسى ( ع ) گفت : پروردگارا تو به گفتار بنى اسرائيل دانايى و به صلاح ايشان آگاهترى ، پس خداوند به او وحى كرد كه اى موسى آنچه را از تو درخواست كردهاند از من بخواه ، من هرگز تو را به جهت نادانى آنها مؤاخذه نمىكنم ، در اين هنگام موسى گفت : پروردگارا خودت را به من بنما تا من به تو نظاره كنم ، خطاب رسيد : هرگز مرا نخواهى ديد و ليكن به كوه بنگر ، اگر كوه در جاى خود برقرار ماند و متلاشى نگشت ، تو مرا خواهى ديد ، امّا وقتى كه خداوند با آيهاى از آياتش بر كوه تجلّى كرد ، آن كوه متلاشى گشت و موسى بيهوش شد ، زمانى كه به هوش آمد ، عرضه داشت : منزّهى تو اى خدا ، من بسوى تو بازمىگردم ، يعنى از جهل و نادانى قومم به سوى معرفت تو بر مىگردم و من از اوّلين مؤمنين به اين مطلب هستم كه تو ناديدنى هستى ، در اين هنگام مأمون گفت : به خدا قسم تو حق